خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
sara azadi
آرشیو شده ها
۱۳۸٦/۱۱/٢٠
۱۳۸٦/۱۱/۱۳
۱۳۸٦/۱٠/۱
۱۳۸٦/۱٠/۱
۱۳۸٥/٩/٢٥
۱۳۸٥/٩/۱۸
۱۳۸٥/٩/۱۱
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٦/٢٥
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٥/٦/٤
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٤/٦/٥
۱۳۸٤/٥/۸
۱۳۸٤/٥/۱
۱۳۸٤/٥/۱
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/٤/۱۱
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۳/۱٤
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸۳/٥/٢٤
۱۳۸۳/٥/۳
۱۳۸۳/٤/٢٠
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸۳/٤/٦
۱۳۸۳/۳/۳٠
۱۳۸۳/۳/٢۳
۱۳۸۳/۳/٢۳
۱۳۸۳/۳/۱٦
۱۳۸۳/۳/٩
۱۳۸۳/۳/٩
لینک دوستان
حرفهای نگفته
کاغذ سفید
سيد علی صالحی
حديث بی قراری
منيرو روانی پور
حرف های بی مخاطب
سايت رسمی احمد شاملو
بشنو از نی
مريم روزهای من
مسافر کوچولو
وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
تفريحات اينترنتي
دوستیابی سالم
خرید اینترنتی
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
نمی رسند...
کدام دست رسیده به دست دلخواهش
که دست های پر از زخم ما به هم برسند
ضریح و نذر رها کن بعید می دان
دو دست دور به زور دعا به هم برسند.
نوشته شده در پنجاه و چهارمین روز زمستان!
ماکارونی!
ماجرا از اونجا شروع شد که ما می خواستیم بریم بیرون و...نه اصلا ماجرا رو ولش.دلم گرفته!!! توی زندگیم یه جورایی همه چیز جا به جا شده و اونوقت من ایستادم کناری و دارم به همه چیز لبخند می زنم.آخه چرا نمی شه توی این آش شله قلم کاری که بهش می گن زندگی همه چیز عین قصه ها باشه؟چرا اگه نمی شه باشه نویسنده های خدا نشناس ما رو با نوشته ها شون گول می زنن و هی به این لعنتی که بهش می گن آینده امیدوار می کنن.آخ که دلم می خواست تو یه کتاب دنیا می یومدم و همون جا زندگی می کردم و وقتی هم کلمه ها تموم می شدن ...تمام!!!
زندگی داره در آستانه ۲۶ سالگی بی معنا می شه.تازه فهمیدم من معنای زندگی نیستم و همینطور سازنده اون.
نوشته شده در پنجاه و دومین روز از زمستان !
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸٦ - sara azadiيوسف...ای...يوسف...
جهان بدون رويا ميميرد
يوسف عزيز! براي ما خوابي ببين كه جهان بدون رويا ميميرد. يوسف! ما خواب ستاره نميبينيم. خوابهاي ما پر از گاوهاي لاغر است و خوشههاي خشك. پر از مردماني كه نان بر سر نهادهاند و مرغان از آن ميخورند... يوسف! ما تعبير خوابهايمان را نميدانيم. ما چيزي نميكاريم. و فردا كه برادرانمان برگردند ماييم و شرمساري و دستهاي خالي. ماييم قحط سال وفاداري.
يوسف! تو نيستي تا راه را نشانمان بدهي. ما ميرويم و در پس هر گامي چاهي است. دنيا پر از دروغ و پيرهن پاره خونآلود است.
يوسف! قرن هاست كه به چاه افتادهايم و ساليانيست كه كاروانيان به بهايي اندك ما را خريدهاند..
يوسف! به ما بگو كه چگونه عزيز شويم.
يوسف! ديريست كه زليخا فريبمان ميدهد. ديريست كه پيرهنمان را ميدرد و ما هرگز نگفتهايم. زندان دوست داشتنيتر است از آنچه مرا بدان ميخوانند.
يوسف! يعقوب منتظر است. پيرهن ما. اما بوي عشق نميدهد.
يوسف! براي ما خوابي ببين. جهان بدون رويا ميميرد. روياي گاوهاي فربه و خوشههاي سبز.
رويايِ ستارهاي كه سجده ميكند.
و...تمام.
چهل و پنجمین روز زمستان!
دلم برای خودم تنگ شده
سلام
گاهی دلم برای خودم تنگ می شد... امروز دلم تنگ تست اما...چه دیگر خواهیه عجیبی.!!
ششمین روز زمستان!
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ دی ،۱۳۸٦ - sara azadiميان خواب و بيداری
دلم
به اندازه کوچکی یک فنجان چای
حتی
سرد سرد سرد!
که از دهان هم افتاده
تنگ شده است...
بیچاره دلم
دنبال بهانه های ساده خوشبختی می گردد.
سومین روز زمستان!
گفتی بگو عزیز دلم کو مجال کو رویای من بدون نگاهت خیال کو...
سلام عزیز دل....
دوباره من و شب و خیال تو...یادت می اید میخواندی :
خیالت دلبرا نازنین یارا چراغان می کند خانه ما را
شبانگاهان که بی تابم برای تو خوشم با گریه کردن در هوای تو
امشب هم گریه مجال نمی دهد،هی تار می شود این نوشته های لعنتی...لعنتی...لعنتی...هی می گیرد راه گلو با این بغض لعنتی...لعنتی...لعنتیییی.... .دلم عجیب گرفته عزیز دل.دیگر حتی انقدر ساده نیستم که با چند بار تار شدن دنیا و خیس شدن دفترو سیاهییه سفیدیه دستمال ها دلم , دل نازک ناماندگارم ....ای بگذریم عزیز دل که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت.
تو هم که باشی و دلم هم که نگیرد،باز هم تا اخر دنیا من....منم!
اولین روز زمستان.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢ دی ،۱۳۸٦ - sara azadiتنهايی
خب...
همکارم داره سعی می کنه لهم کنه! اوضاع بدیه...خیلی بد و خرد کننده!!!
دارم فکر ی کنم من این میون چه سهی دارم؛دریغ از فهم!!!
میدونم من هم بی تغصیر نیستم اما... .
تمام!
رازشب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link شنبه ٢ دی ،۱۳۸٥ - sara azadiآبروم رفت!
امروز بر خلاف همیشه یه کاری کردم که مجبور شدم سرم رو بندازم پایین و سکوت کنم.خیلی احساسه بدی بود.یه لحظه رفت که اشکام در بیاد.امیدوارم هرگز به این بیچارگی نیفتید.همین....
تمام!
رازشب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link سهشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٥ - sara azadiدوباره!
خب....
می بینم که بعضی ها می یان و بلاگ من رو می خونن و پی گیری هم می کنن و ...ولی عمرا که کامنت بگذارن و ... .بابا آخه چرا؟؟؟
سلام و علیکم بر و بچز گل!!! امشب حال من که خوبه.البته خوب که می گم یه مفهومه کاملا نسبی منظورمه.کلی کار دارم امشب.درس های نخونده.مشق های ننوشته.اتاق نامرتب زلزله زده.تلوزیون ندیده.تلفن نزده!فرشید اومده ایران و امروز تماس گرفت و یه دو ساعتی حرف های اساسی زدیم.می دونی شخصا از عشق و عاشقی گفتن و حرف های رومانتیک زدن خوشم می یاد ولی اون دو کلمه حرف حساب گاهی بیشتر می چسبه.هر چند احتمالا فردا هم دوباره داره بر می گرده و من همچنان تنهام.
حسین هم که مثل سابق تهرانه و وسط برفا.مهدی هم که پی کارای خودشه و فرشاد هم که درس و مشق هاش و دوست دخترش و اشتباهات و سه کاری یایی که می کنه و به قول خودش باید هی زندانی شه تو خوابگاه!!!بنابر این من همچنان تنهام و تنهایی حال میکنم!
این هفته تهران نمی رم.شنبه دادگاه دارم و لای پرونده رو هم باز نکردم.ایضا کلی کارهای پرونده هام مونده که بد نیست یه سامونی بگیرن.جاتون خالی دارم شدیدا خودشناسی می کنم.تازه فهمیدم که یه درونه پر از ایراد دارم !؟اولینش اینکه..من کودک درونم هنوز بزرگ نشده!!!شدیدا مثل آنتوان دوسنت تگزوپری!!!
اوه راستی یه کاره شدیدا کودکانه کردم که خیلی حال داد؟؟!!چی..؟میگم.با اجازتون دو روز پیش تو ماموریت بودم .من بودم و راننده.ماشین هم پاترول بود.دیر راه افتاده بودیم و من هم عجله داشتم بعد هی به راننده غر زدم که تو پیر شدی می ترسی تند بری...راننده بیچاره که سید هم بود هی تحمل کرد هی تحمل کرد تا اینکه رسیدیم به مقصد و من کارم رو انجام دادم و تو راه برگشت گفت حالا خودت بشین پشت ماشین ببینم تو که جوونی چطوری می رونی!!!؟؟؟ من هم تمامه راه رو نشستم پشت پاترول اون هم واسه اولین بار تو عمرم .تو جاده!!! حالا که فکرشو می کنم می بینم هم راننده دیوونه بود هم من خر!
خدا رحم کرد نمردیم وگرنه مدیر ما رو می کشت!!!؟؟؟
در هر صورت.خب فعلا ...
تمام
راز شب مهتابی!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٥ - sara azadiامروز
اسم عجیبیه واسه مطلبم نه؟؟
امروز سخت ولی خوب بود!!!
۱.ماموربت داشتم واسه یه دادگاه توی...که در مورد سرقت هم بود شرکت کنم.دادگاه خوبی بود و حکم به نفع ما داده شد.البته زیاد عادلانه نبود هر چند این روزا هیچ قانونی عادلانه نیست و توام با انصاف اجرا نمیشه.
۲.واسه به نام کردن به تیکه زمین رفتم اداره ثبت شهرستان و اونم خوب بود.استعلامو سه سوته گرفتم و ...خلاص.
۳.این مردیکه گرمسیری دیگه داره شورشو در می یاره .از هیچ کدوم از طرف هام تا این اندازه بدم نیومده بود.پول می ده وآدم ها رومی خره !!!از اوناست که معتقده همه یه قیمتی دارن.البته هنوز قیمته منو پیدا نکرده.به هر حال تو کارم گیر انداخته بدفرم...امروز خودمو خیلی کنترل کردم که خرخره اش رو نجووم!!!
۴.حمام کردم...حال کردم...آب همیشه روحمو صفا می ده و ابونه بچه هم که جای خودشو داره.
۵.حس میکنم فرشاد بهم اعتماد داره و بالاتر اینکه دوستم داره و بهم احترام می گذاره...اینا واسم خیلی مهمه...عصر خوب یعنی عصری توام با محبت.خنده.مشاوره.احترام وکلی حرف اساسی... .
۶.لواشک...همیشه یعنی زندگی!!!
۷.دارم ...یعنی داشتم سعی می کردم حقوق معاهدات بین المللی بخونم...نوشتن وسوسه ام کرد....همین!!!
۸.آخر از همه می شه...دوست دارم...تا ابد!!!
تمام.
راز شب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadiفر...
نمیدونم چرا هر چی می نویسم نمی ره تو بلاگم؟؟؟امروز روز سخت و پر مشغله ای بود.سر ظهرسردرد گرفته بودم دیگه...فردا دادگاه دارم .از اون سخت هاش.دعا کنید برنده شم.یه موجوده پست و غیر انسانی جلوی رومه!!!فعلا وقت ندارم بیشتر بنویسم.باید برم دکتر!!!شب شاید اومدم تو نت و دوباره نوشتم..البته اگه درسام و ...عزیزم اجازه بدن.
تمام.
رازشب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link دوشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadiفر...
چه جالب نه؟اسم مطلب رومی گم!!!
می دونی ...گاهی به تردید می افتم که واقعا درسته!!؟؟البته این تردید فقط چند ثانیه طول می کشه وبه نظرم هم کاملا منطقیه!!آخه همیشه گذر از یه جا به جای دیگه یا عبور از یه وادی به وادیه دیگه پر از تردید و ترس واظطراب و...خلاصه که هزار ویک سختی داره.دوریه از توهم که مزید بر علته!هرچی هم به خودم می گم:خانم درساتوبخونو به چیزی هم فکر نکن نمی شه...(دلستر لیمویی هم با چیپس سرکه نمکی می چسبه ها!!!به خصوص در حال نوشتن).
داشتم به این نکته فکر می کردم که یه بلاگ خصوصی روشروع کنم وفقط توش از... بنویسم ولی خوب که فکرش رومی کنم می بینم که خیلی خودسانسوریه واز مظاهر بارز ترسه.به خودم قول دادم که هرگز نترسم وخودم روبه خاطر ترس از چیزی یا جایی قایم نکنم...آره این منم با همه کمی ها وکاستی ها...با همه افتضاح هایی که گاهی به بار می یارم...بابا نگاه کنید این منم...واین شجاعت رودارم که داد بزنم که این منم!!!بر خلاف خیلی ها که خودشون روپشت سر بابا و مامان وشغل و پست ومقام و شجره خانوادگی و هزار تا کوفته دیگه قایم می کنن...من همینم عریان عریان...انگاره تازه انسانی تولد یافته از بطن مادر.
امروز روز خوبی بود!یه چیزه با مزه بگم؟!دیروز از ساعت چهار خوابیدم تا شش صبح فرداش!!!یعنی شش صبح امروز!!!خودم میدونم رکورد زدم...این روزا باید سخت درس بخونم و برنامه سختی همواسه اش بکشم.قصد کردم خیلی چیزا رو عوض کنم.زندگی روباید زیبا ساخت چون خودش زیبا ساخته نمی شه!باید واسش سختی کشید و تلاش کرد نه؟اینا روتو به من یاد دادی ها...آهای عشق من با توام ها...می شنوی .شور زندگی روتوبهم دادی. واسه همینه که همیشه ومدام می گم واسه بقیه زندگی ام بهت نیاز دارم و...دوست دارم.همین.
تمام.راز شب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadi
زندگی با تو
سلام حال من خوبه.
دوستت دارم.خیلی وقته که دوستت دارم.باشه!!!!
تمام.
راز شب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadiسردر گم
سلام.خوبم!فکر می کنم خوبم...!از اول مهر می رم کلاس درس.کاریش نمی شه کرد باید رفت سر کلاس فوق لبسانس از نوع بین الملل.
گاهی حس می کنم دارم اشتباه می کنم.این روزا به هیچ کدوم از کارای خودم مثل سابق مطمئن نیستم.تولد امام زمانه ما مولودی و شله زرد و کلی برنامه داریم.به نظرم دارم با تلف کردن وقتم زندگی می کنم...نمی دونم.این روزا سردرگمم!یه چیزیم می شه ولی چی...نمی دونم.خب .بسه...فعلا.!
تمام.
رازشب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadiمن
سلام.حال من خوب است اما...
اما نداره که!!حال من خوب است.اصلا چرا نباید باشه؟هوم.همه چیز همونجوریه که می خوام و باید باشه.دوستش دارم و دوستم داره.زندگی ام پر از فاصله های پر شده است.پر از تجربه .پر از راز ...رازهای نگفته و نانوشته...می نویسمشون.بالاخره یه روزی...سرانجام می نویسمشون.
تمام.
رازشب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadiتولدی دوباره
نمی دونم عنوانی رو که به این مطلب دادم اصلا درست انتخاب کردم؟نمی دونم چرا دوباره برگشتم و دارم می نویسم!!؟؟شاید یه جورایی نوشتن به سرنوشت من گره خورده!لذت می برم از نوشتن و ردیف کردن حروف و کلمات...
امروز نوشته هام با یه دردسر گره خورده.امیدوارم حل شه!خب بگذار ببینم.من عاشق شدم...بعد فهمیدم سر کار بودم یا یه همچی چیزی...زدم جاده خاکی و مسیر طولانی رو گم شدم.در واقع خودم خودم رو گم کردم یه جور فرار بود به جایی که نمی خوای بدونی کجاست و چه جوریه و چه شکلیه و....و خوب بود چون یه قسمتی دیگه از خودم رو شناختم.خیلی چیزا برام اتفاق افتاد.خیلی چیزا به معنی اخص کلمه و حالا دوباره برگشتم ولی...خیلی متفاوت از گذشته.
امیدوارم اونقدرا بزرگ نشده باشم که همه چیزای خوب رو فراموش کرده باشم.
امیدوارم لیاقت زندگی رو که اعطا شده داشته باشم .
و امیدوارم.... . مثل همیشه امیدوارم به خداوندی که ... .
همین و تمام!
راز شب مهتابی.
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥ - sara azadi
سلام به همه.....
اين روزا خوبم يا حداقل دارم ادای خوب بودن رو خوب در می يارم. درس می خونم و مثل يه دختر شاد و خوشبخت زندگی می کنم.به همه می خندم و حتی سعی می کنم شبها خواب هم نبينم يا اينکه قبل از خواب به خودم موضوع بدم!!! يه جورايی حسابی خودم رو فيلتر کردم و ... . راستی امروزم که عيده مبعثه و عيده همتون مبارک.
اسم کتابم رو هم انتخاب کردم : و بعد از آن ميميری .
چند فصلی بيشتر ازش نمونده !!! خيلی دلم می خواد از کسايی و چيزايی که اين اواخر بودن و هستن بنويسم ولی بايد فکر کنم و بازم فکر . اگه بشه امشب دوباره خواهم نوشت.
امضا:راز.
پيام هاي ديگران () link جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤ - sara azadi
امروز منا می یاد اینجا ، واسه نهار! دلم بدجوری هوایی شده تا حالا این همه در مقابلش کم نیورده بودم .نمی دونم چه جوری از دور و بر خاطره ها دورش کنم؟؟؟ منا هم کلی امروز خرابه ، دلم نمی خواد منم بیمه مست باشم !!! هر چی آهنگ شاد می شناختم گذاشتم ولی وقتی آدم دلش گرفته باشه هیچ چیزی شادی بخش نیست ، کلی هم تو خونه کار دارم .. یه جمع آوری کلی دارم + اینکه هنوز سبزی قورمه ام رو خورد نکردم و سرخ هم نشده. دستشویی ها رو هم باید بشورم و تازه.... ای بابا !!! فعلا برم و یه دوری بزنم تو خونه ... (ساعت 8،5 دقیقه صبح)
... اصولا وقتی مامان می گه تو نمی تونی روی یه کار تمرکز کنی نمی دونم چرا بهم بر می خوره( شاید چون حرف حقیقت تلخه!!!) رفتم مثلا اوضاع خونه رو رو به راه کنم ولی وسوسه کلید های پیانو مانع شد... صفحه اول سونات مهتاب (بتوون) رو تمرین کردم البته خیلی بی احساس از آب در آمد !!! و تازه فهمیدم چقدر دست چپم ضعیفه باید یه نموره بیشتر تمرین کنم .... البته نه الان که مهمون دارم و هیچ کاریم هم انجام نشده ...( ساعت 9 صبح)
... به لطف مهمون و مهمون بازی خونه شده دسته گل! توی دستشویی یه مارمولک ( تصحیح می کنم ، شاه مولک !) بود واسه همینم یه عالمه پیف پاف کاریه حسابی کردم تا یه خورده از پا بیفته و برم با تفنگ کلکش رو بکنم و بعد هم دستشویی رو بشویم! فقط نمی دونم چه جوری از دستشویی بیارمش بیرون!!! بگذریم.
دیشب کلی خواب های عجیب و غریب می دیدم، توی حیاط خونمون ،زیر طاق گاراز یه دسته زنبور عسل کندو درست کرده بودن و من می خواستم توی حیاط ورزش کنم و طناب بزنم ولی نمی شد چون طنابم می خورد به کندوشون!!! تو همین وضعیت که داشتم فکر می کردم چه جوری از این اوضاع خارج بشم یه دسته زنبور وحشی زرد اومدن و ظاهرا قصد داشتن اونجا کندو بزنن بعد بین زنبورهای عسل و اونا جنگ شد!!! فکر کنم عسل ها داشتن مغلوب می شدن ، مامان و بابام اومده بودن رو ایون و داد می زدن که به زنبورهای عسل کمک کنم و من نمی دونستم باید چی کار کنم... . خلاصه که خیلی عجیب بود ، نمی دونم تعبیرش چیه؟
تلوزیون داشت مسجدالنبی رو نشون میداد ... رفتم تو فکر بچه ها... راستی نگفته بودم که روجا و عطیه و سوسن رفتن مکه ،نه؟؟ نه ، وقت نشد که بگم! آره دیگه . بدجوری هوس رفتن به کله ام زده ، یه جورایی حسودیم می شه بهشون، که خدا طلبیدشون و من و که کلی ادعام می شد ... هر چند همش به خودم می گم ، خانم خانما ، یادت باشه هیچ چیزی از سر اتفاق نیست، هر چیزی توی هستی سر جای خودشه ،فقط باید چشاتو باز کنی و ربط منطقیشو پیدا کنی. اگه اونا رفتن و تو موندی و اگه خیلی ها می رن و تو می مونی یا به عکس، بی دلیل نیست ، باید چیزهایی رو بیاموزی که نیاموختی و باید چیزهایی رو بیاموزن که نیاموختن و در موندن هم نمی تونستن بیاموزن، گاهی باید رفت تا آموخت و گاهی فقط با موندن می شه آموخت. هیچ چیز بی دلیل نیست و همه چیز بستگی به ظرفیت آدم ها داره ... . اما بازم یه ذره از خودم لجم می گیره و این دل لوس ننر هوای رفتن تو کله اشه و رهاش هم نمی کنه!!!؟؟؟ بازم بگذریم و امیدوارم به اون مرحله برسم که باید.
ساعت 10 صبحه و هنوز مهمونام نیومدن و منم چند تا کار کوچولو دارم ، باید سبزی ها رو خورد کنم ، دستشویی رو بشورم و... جارو و یه خاک گیری کوچولو، فکر کنم نیم ساعته تموم می شه . بهتره برم به کارام برسم البته اگه این کلمه های بازیگوش و فکرهای شیطون اجازه بدن، دوباره و بعد از مدت ها دارن از پشت دندریت ها و اکسون های مغزم، از کنار رشته های عصبی و حتی سلول های خاکستری ، سرک می کشن و سر و صدا راه می ندازن و واسه اول بیرون پریدن با هم مسابقه می دن و همدیگه رو هل می دن!!! عجب وضعی نه، بیچاره صاحب اون مغز... .( ساعت 10:5دقیقه صبح)
ساعت 11:10 دقیقه شب !!! عجب روزی بود امروز،نه؟؟؟
کلی اتفاق های جور واجور افتاده تا الان... خب ،بگذار ببینم کجا بودم... آها ، منا و دختر داییش(ساغر) آمدن خونه ما . ساعت تقریبا 10:30 !!! کلی حرف زدیم و مولوی خوندیم و شخصیت شمس ،وجود یا عدم وجودشو بررسی کردیم و میوه خوردیم وشربت و بازم میوه و شربت و مولوی و شمس و... یه نموره هم پیانو زدیم و منا دوباره حرص خورد که چرا نمی تونه بزنه و من دوباره گفتم همچین چیز مهمی هم نیست.بعد کلی نقشه کشیدیم واسه دکتر دندانپزشکمون که چه جوری اذیتش کنیم!و کلی هم مسخره و شوخی و... خدا ببخشدمون البته قراره بعدا که کاردندونامون تموم شد ازش معذرت خواهی کنیم !!!(خلیم ها).خلاصه که مامان اینا اومدن ویه قورمه سبزی فوق العاده زدیم تورگ،هر چند منو هنوز راضی نکرده،خداییش از استانداردهای من هنوز فاصله داره... در هر حال که همه تعریف کردن.بعد از نهارهم ساغررو خوابوندیم ودوباره فلسفه بافی های من و منا شروع شد اونم از تابلوی سبد سیب (که تو اتاقه منه و اگه تونستم یه عکس ازش می گذارم تو بلاگم)تابلو نقاشیه یه سبد سیبه که کناره یه جاده تو ناکجا آباد از دست یه نفر ریخته زمین... و تمام سیب های دنیا رو به یادت می یاره،انگار که می گه ای سبدهاتان پربار،سیب آوردم براتان سیب!!! انگار ازت می خواد زندگی رو مثل یه سیب محکم گاز بزنی وچه لذتی داره اگه زندگی به هوس انگیزی یه سیب قرمز و براق باشه.بگذریم که قصه سیب و من و زندگی تمومی نداره... . بعد هم ساعت ها راجع به آدم ها وتفاوت برداشت هاشون حرف زدیم .راجع به نگاه آدم ها به زندگی و نحوه برداشت ها . غلط ها و درست ها . راه ها و بی راهه ها . مارک ها و اتیکت هایی که به خودمون و اطرافمون می زنیم و حتی راجع به عشق... . اونقدر حرف زدیم که مامان واسه چایی و عصرانه صدامون کرد با اصرار وادارش کردیم برامون فال بگیره واونم بردمون تو لذت وخلسه واقعیت و حقیقت ،کودکی و بزرگسالی و آنچه می خواستیم بشنویم و بشنوانیم!!! ساعت طرف های 8بود که با بابا رفتیم منا اینها رو برسونیم ومنم رفتم با مامان خیاطی واسه تحویل لباسش.
راستی نگفتم تو همین هفته یه سفر دارم.یه سفر سخت... .خیلی سخت.برام دعا کنید.
دارم عارف گوش می دم و زیاد حال نوشتن ندارم ،کلی فکر جور واجور داره کله ام رو می کاوه ومن نمی تونم بهشون راحت جواب بدم .می گم من چرا فقط لالائی گفتنم خوبه.. هوم!!!؟؟؟
از دست این خدای بیجنبه هم کفری ام،البته مثل یه بچه ننر فقط!! بچه ای که فقط می خواد. بی اینکه فکر کنه واگه بهش ندن فقط نق می زنه و نق.
دارم زیادی می نویسم ،نه؟؟ برم بقیه اش رو رو کاغذ بنویسم. یه تیکه کاغذ سفید و یه خودکاربیک همیشه وفادارتراند!!!؟؟؟ سالهاست که وفادارند به من و ما.
دارم عارف گوش می دم و نا خوداگاه یادم اومد که یکی تو دنیا هست که می گه صدای عارف مثل صدای جاروبرقیه خونشونه!!!
امضا:راز.
در ضمن اينها مال ديشبه!!!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ۱٢ امرداد ،۱۳۸٤ - sara azadi
سلام
امروز صبح اينقدر دلم می خواست بخوابم که نگو ... ولی نگذاشتن بخوابم. بعد هم حالم به دلائلی ( حال فيزيکيم) بد شد و ضعف کردم و .... بعد هم همه نگران شدن .خب بگذريم از اين حرفا...
اول ازهمه تا چند روزه ديگه ديدار کسانی که دوستشون دارم ميسر می شه و آرام می شم . مهم ترين چيز احساس آرامشيه که بهم می دن احساس امنيتيه که بهم می دن و عشقيه که بهم می دن ... .
دوم از همه آقای کمی آزادی خوبم يادت نره همه ما خودمونو مينويسيم ( يا به قول شما نشخوار می کنيم )فقط نبايد سعی کنيم که خودمونو جدا کنيم از کس و نا کس !!! سوم از همه ... همين حرفی نيست .گفتی نيست و ملالی هم نيست جز لرزش های گاه به گاه دل ... از گذر سايه خيالی دورکه به آن شادمانی بی سبب گويند.يا حق!
امضا:راز.
پيام هاي ديگران () link پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤ - sara azadi
سلام
امروز شادم و پر از احساس خوب بودن . خوشحالم که هستم فقط همین و سپاسگذار !!!!
اگه کسی را شاد می کنه بگم که صبحی بیدار شدم و ... مراسم تبریک گویون داشتیم.!! می دونید کم پیش می یاد بابات بیاد بالای سرت و بغلت کنه و بگه خانم خانما... تنبل پاشو روز دخترت مبارک!!! اصولا سالی یه بار ، نه؟؟ بعـــــــــلــــــــــــــه ،می گفتم... خلاصه که بیدار شدم و جمع آوری خانه و به خودم گفتم دختر خوب پاشو یه تکونی به خودت بده، بعد یه سی دی گذاشتم و در حال انجام کارهای مفید و غیر مفید یه مقداری هم جنبش فعال انجام دادم، نهار پختم و به تلفن های تبریک جواب دادم و حالا هم اکتیو اکتیوم و دارم به صدای سیلیندین گوش می دم که می گه : وقتی بخواهی می تونی فقط کافیه راهت رو رها نکنی و ادمه بدی این همه اون چیزیه که می خوای ، هر سوال سختی یه جواب ساده داره نگو که نمی فهمم اگه بگردی راهت رو پیدا می کنی و .... .
راست می گه نه ؟ می شه عاشق موند ولی افسوس نخورد می شه زندگی کرد و شاد بود می شه رشد کرد و تمام غم ها رو رها کرد می شه مثل یه رودخونه بود می شه نترسید می شه برای هر لحظه فقط تو همون لحظه زندگی کرد می شه تجربه کرد و دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت... می شه اسپانیایی خوندن رو دوباره شروع کرد ، می شه هدف دار بودن رو دوباره شروع کرد می دونید انسان پر از خواسته است ، نه؟؟ می شه هزار و یکی آرزو داشت و به هزار تاش رسید!!!؟؟؟ می شه از ته دل خندید و گریه کرد می شه هزار بار قربون همه رفت ... . قول دادم ، این دفعه قول دادم . ولی نه به تو، نه به اون و نه به دیگرانی که دیدم و ندیدم... ایندفعه به خودم قول دادم و به خاطر خودم. نه اینکه فکر کنید عوض شدم ها ، نه!! ولی باید جبران کنم . خودم رو باید جبران کنم و بعد آرام روی صندلی دراز بکشم و چای بخورم و بخونم:
و چای دغدغه عاشقانه خوبیست برای با تو نشستن بهانه خوبیست
امضا: جیرجیرک بابا، خاله سوسکه تو،ترانه و راز... تا ابد راز!!!
پيام هاي ديگران () link چهارشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٤ - sara azadi


