ماکارونی!

ماجرا از اونجا شروع شد که ما می خواستیم بریم بیرون و...نه اصلا ماجرا رو ولش.دلم گرفته!!!  توی زندگیم یه جورایی همه چیز جا به جا شده و اونوقت من ایستادم کناری و دارم به همه چیز لبخند می زنم.آخه چرا نمی شه توی این آش شله قلم کاری که بهش می گن زندگی همه چیز عین قصه ها باشه؟چرا اگه نمی شه باشه نویسنده های خدا نشناس ما رو با نوشته ها شون گول می زنن و هی به این لعنتی که بهش می گن آینده امیدوار می کنن.آخ که دلم می خواست تو یه کتاب دنیا می یومدم و همون جا زندگی می کردم و وقتی هم کلمه ها تموم می شدن ...تمام!!!

زندگی داره در آستانه ۲۶ سالگی بی معنا می شه.تازه فهمیدم من معنای زندگی نیستم و همینطور سازنده اون.

نوشته شده در پنجاه و دومین روز از زمستان !

/ 0 نظر / 19 بازدید